
آناهیتا خنده ای کرد …. با حرصی گفتم
زهرانار به چی میخندی تو
آناهیتا آخه من کجاشو روی لگن تو نشستم
خودمم خنده ام گرفته بود اما با جدیت نگاهش کردم و گفتم
آناهیتا رژیم هم خیلی خوبه بگیری کسی بهت چیزی نمی گه
آناهیتا با اخمی نگاهم کرد و دستش را بالا برد که مشتی به بازویم بزند که… با صدای زنگ تلفن … هر دو نگاهمان را به تلفن میدوزیم …. برای اولین بار توی این دو هفته ای که آمده بودم …. این تلفن به صدا در آمده بود …. نرگس جون با اخمی از آشپزخونه خارج شد …. با دیدن ما در آن حالت چیزی بگوید که با زنگ تلفن فقط سرش را با تأسف تکان داد و به طرف تلفن به راه افتاد ….. نگاهی به آناهیتا کردم که هنوز رویم نشسته بود و به نرگس جون خیره شده بود …. با اخمی به عقب هلش دادم که از رویم افتاد
گمشو اونور جا خوش کرده واسه من
آناهیتا خنده ای کرد و رو به من و گفت
آناهیتا ولی ستاره خوش به حال شوهرت چه حالی بکنه با تو
ابروییبالا انداختم و گفتم
اونش دیگه به شوهرم مربوط تو فقط از من فاصله بگیر
روی مبل نشستم و نگاهم را به آناهیتا که با خنده کنارم مینشست چشم دوختم که نگاهم کرد و گفت
آناهیتا یک وقت خجالت نکشی ها
تو و مهتاب معلمین شما به من یاد بدین من میکشم









