فارسی بوک
دانلود رمان جدید رایگان pdf 💛📒 بدون سانسور
دانلود رمان بوسه پریزاد

دانلود رمان بوسه پریزاد pdf بدون سانسور

چشمهایش را بست و وقتی باز کرد صدایش آرام و بی پیرایه بود.
شما همیشه این قدر خوددار و خویشتن دار هستین؟
انگار هیچی نمیتونه شما رو بلرزونه انگار هیچی
واقعا براتون مهم نیست.
پریزاد چند لحظه سکوت کرد.
عصبانی نشد ناراحت هم نشد . کمی مکث کرد و بعد لبخندی زد لبخندی ،آرام اما سنگین مثل کسی
که یاد گرفته زخمش را فقط با بستن محکم بپوشاند.
هر کسی یه جور از خودش دفاع می کنه آقای
آریا من با سکوت.
و شما چطور از خودتون دفاع میکنین؟
جاوید با نگاهی که حالا دیگر هیچ چیز رسمی در آن
نبود، پاسخ داد:
من؟ با کار با ساختن با فرار
سکوتی بینشان افتاد نه آزاردهنده بود و نه سنگین بلکه سکوتی بود که فقط آدمهای زخمی آن را درک می کنند.
نه پایانی بود و نه اعترافی فقط آغازی بی صدا بود.
# _نیا
#بوسه_ی_پریزاد
۶#
پریزاد بعد از پایان ساعت کاری راهی کتابفروشی کوچک و قدیمی ترانه شد.
خیابان هنوز بوی خاک نم خورده و رطوبت باران تازه را در خود داشت برگهای نمناک پاییزی زیر پای عابران خش خش می کردند.
رهگذران با چترهای رنگی و عبورهای سریع جایی برای مکث نداشتند صدای خنده ی کودکانی که از مدرسه باز می گشتند از دور شنیده می شد و چند نفر مشغول جمع کردن بساط دستفروشان بودند.
کتابفروشی ترانه ، مثل یک پناهگاه آرام بود، فضایی پر از عطر کاغذهای کهنه چوب های تیره و خاطراتی که در میان قفسه ها نفس می کشیدند.
صدای آهسته ی پاهای مشتریان روی کفپوش سکوت را میشکست ،کتابفروش دختری تپل به نام هستی بود کنار در ورودی مشغول چیدن کتاب ها
بود و حرفی را به آرامی برای یکی از مشتریان تکرار می کرد.
به محض دیدن پریزاد از شادی فریاد کشید
سلام پریزاد جون ، اومدی ؟
امروز کتابایی که گفته بودی رو سفارش دادم ، گفتن تا هفته ی دیگه برام میفرستن
پریزاد گفت:
سلام ، خوشحالم . وقتی رسیدن ، حتما خبرم کن
عزیزم.
بعد، آرام بین قفسه های شعر قدم زد. دستش به
نسخه ای از فروغ افتاد، جلدی که لبه هایش از ورق خوردن های فراوان کمی فرسوده شده بود. مشغول ورق زدن کتاب بود که ناگهان صدایی آشنا از پشت

خلاصه کتاب
باران، بی‌هشدار و بی‌اجازه، باز شروع شده بود.
ریزشش، مثل دلتنگی بود. بی‌صدا، بی‌اذن، از آسمان خسته‌ی تهران روی شیشه‌های مه‌گرفته می نشست و آهسته می چکید.
خیابان خلوت نبود، ولی انگار همه‌چیز آهسته‌تر شده بود.
بوق گاه‌به‌گاه یک موتورسوار،  بوق ماشین ها ،همه بخشی از همان روز بارانی بودند.
جاوید، پشت فرمان سانتافه‌ی مشکی‌اش، نزدیک خانه‌ی پریزاد، نشسته بود و رو‌به‌رو را تماشا می‌کرد. از اداره تا کتابخانه و از آن‌جا تا خانه، پریزاد را تعقیب کرده بود.
نه برای شک، نه از روی عادت کنترلی، فقط، چون از او خوشش آمده بود.
و از او فقط سکوت شنیده بود و این سکوت، بوی فاصله می‌داد.
قلبش این را نمی خواست.
برای خودش هم عجیب بود ، از روزی که چشمش به پریزاد افتاده بود ، حس میکرد او را می شناسد ، حس میکرد او یه تکه از قلبش بوده است ، که سال ها آن را گم کرده بوده.
"و به راستی حسش درست بود ..."
انگشت شستش روی لبه‌ی گوشی مکث کرده بود.
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: بوسه پریزاد
  • ژانر: ,عاشقانه,اجتماعی,مافیایی,هیجانی
  • نویسنده: میترا داودی‌ نیا
  • ویراستار: فارسی بوک
  • طراح کاور: فارسی بوک
  • تعداد صفحات: 1203
  • منبع تایپ: فارسی بوک
  • برچسب ها:
  • سنبل
لینک کوتاه مطلب:
دیگر نوشته های
درباره سایت
فارسی بوک
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " فارسی بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.