
چشمهایش را بست و وقتی باز کرد صدایش آرام و بی پیرایه بود.
شما همیشه این قدر خوددار و خویشتن دار هستین؟
انگار هیچی نمیتونه شما رو بلرزونه انگار هیچی
واقعا براتون مهم نیست.
پریزاد چند لحظه سکوت کرد.
عصبانی نشد ناراحت هم نشد . کمی مکث کرد و بعد لبخندی زد لبخندی ،آرام اما سنگین مثل کسی
که یاد گرفته زخمش را فقط با بستن محکم بپوشاند.
هر کسی یه جور از خودش دفاع می کنه آقای
آریا من با سکوت.
و شما چطور از خودتون دفاع میکنین؟
جاوید با نگاهی که حالا دیگر هیچ چیز رسمی در آن
نبود، پاسخ داد:
من؟ با کار با ساختن با فرار
سکوتی بینشان افتاد نه آزاردهنده بود و نه سنگین بلکه سکوتی بود که فقط آدمهای زخمی آن را درک می کنند.
نه پایانی بود و نه اعترافی فقط آغازی بی صدا بود.
# _نیا
#بوسه_ی_پریزاد
۶#
پریزاد بعد از پایان ساعت کاری راهی کتابفروشی کوچک و قدیمی ترانه شد.
خیابان هنوز بوی خاک نم خورده و رطوبت باران تازه را در خود داشت برگهای نمناک پاییزی زیر پای عابران خش خش می کردند.
رهگذران با چترهای رنگی و عبورهای سریع جایی برای مکث نداشتند صدای خنده ی کودکانی که از مدرسه باز می گشتند از دور شنیده می شد و چند نفر مشغول جمع کردن بساط دستفروشان بودند.
کتابفروشی ترانه ، مثل یک پناهگاه آرام بود، فضایی پر از عطر کاغذهای کهنه چوب های تیره و خاطراتی که در میان قفسه ها نفس می کشیدند.
صدای آهسته ی پاهای مشتریان روی کفپوش سکوت را میشکست ،کتابفروش دختری تپل به نام هستی بود کنار در ورودی مشغول چیدن کتاب ها
بود و حرفی را به آرامی برای یکی از مشتریان تکرار می کرد.
به محض دیدن پریزاد از شادی فریاد کشید
سلام پریزاد جون ، اومدی ؟
امروز کتابایی که گفته بودی رو سفارش دادم ، گفتن تا هفته ی دیگه برام میفرستن
پریزاد گفت:
سلام ، خوشحالم . وقتی رسیدن ، حتما خبرم کن
عزیزم.
بعد، آرام بین قفسه های شعر قدم زد. دستش به
نسخه ای از فروغ افتاد، جلدی که لبه هایش از ورق خوردن های فراوان کمی فرسوده شده بود. مشغول ورق زدن کتاب بود که ناگهان صدایی آشنا از پشت









