خلاصه کتاب:
ماهک، زنی با گذشتهای تلخ، در جستوجوی امنیت و آرامش، به محیطی پناه برده که برایش امن نیست. شاهان، مردی با نیتهای دوگانه، با دیدن ماهک تصمیم میگیرد او را به عقد موقت درآورد. اما در ادامه، از سادگی و روح لطیف ماهک بهرهبرداری میکند و او را درگیر رابطهای ناسالم میسازد.
خلاصه کتاب:
ماهور، دخترکی شاد و پرجنبوجوش، با لبخندهای بیپایانش سعی دارد دل پسر قصه را که سالهاست در سکوت و بیروحی زندگی میکند، روشن کند. برخورد این دو شخصیت، آغازگر ماجرایی شیرین و آموزنده است.
خلاصه کتاب:
باران، بیهشدار و بیاجازه، باز شروع شده بود.
ریزشش، مثل دلتنگی بود. بیصدا، بیاذن، از آسمان خستهی تهران روی شیشههای مهگرفته می نشست و آهسته می چکید.
خیابان خلوت نبود، ولی انگار همهچیز آهستهتر شده بود.
بوق گاهبهگاه یک موتورسوار، بوق ماشین ها ،همه بخشی از همان روز بارانی بودند.
جاوید، پشت فرمان سانتافهی مشکیاش، نزدیک خانهی پریزاد، نشسته بود و روبهرو را تماشا میکرد. از اداره تا کتابخانه و از آنجا تا خانه، پریزاد را تعقیب کرده بود.
نه برای شک، نه از روی عادت کنترلی، فقط، چون از او خوشش آمده بود.
و از او فقط سکوت شنیده بود و این سکوت، بوی فاصله میداد.
قلبش این را نمی خواست.
برای خودش هم عجیب بود ، از روزی که چشمش به پریزاد افتاده بود ، حس میکرد او را می شناسد ، حس میکرد او یه تکه از قلبش بوده است ، که سال ها آن را گم کرده بوده.
"و به راستی حسش درست بود ..."
انگشت شستش روی لبهی گوشی مکث کرده بود.
خلاصه کتاب:
گلبهار خانزاده، زنی که اگر بخواهد، کوه را هم جابهجا میکند، داشت با فرهاد، پسر نماینده شهر، وصلت میکرد. اما خواهرش که دلش برای انقلاب میتپید، با تودهایها رفت و مزارع همسایه را آتش زد. حالا فرخ، پسر خان همسایه، با کینهای به اندازه همان آتش، وارد ماجرا شده!
خلاصه کتاب:
وقتی او را آنجا دیدم، بیاختیار یاد روزی افتادم که برای هزارمین بار با مادرم بحث کرده بودم. مادری که دلش نمیخواست بروم و مدام از دیگران میخواست مرا از تصمیمی که گرفته بودم منصرف کنند. تصمیمی که برایم مثل نوری در تاریکی بود... و حالا، مثل امروز...
خلاصه کتاب:
رادان فرمند، پس از سالها دوری، به ایران بازمیگردد. همه فکر میکنند آمده تا خانوادهاش را دوباره ببیند، اما در دلش رازی نهفته است. او مأموریتی دارد که نیازمند همکاری هلن، دختری با قلبی پاک و ذهنی تیزبین است. آیا هلن حاضر است وارد این مسیر پر رمز و راز شود؟ یا خطرات پیشرو مانع خواهد شد؟
خلاصه کتاب:
نسیم» روایتی است از عشقی ممنوع، احساسی پنهان و بازگشتی غیرمنتظره. نسیم بهعنوان مربی و پرستار دو کودک پنجساله وارد خانهای میشود که در آن دو برادر دوقلوی هجدهساله زندگی میکنند. یکی از آنها عاشق او میشود، پدر خانواده نیز به او علاقه پیدا میکند، و درست در اوج این کشمکشها، مادر بچهها بازمیگردد…
خلاصه کتاب:
در این روایت، نارینه دختری است که همیشه احساس بیجایی کرده. وقتی خواهرش با فرشید نامزد میشود، آدلان، عموی جوان و جذاب فرشید، وارد ماجرا میشود. او با کلکلهایش زندگی نارینه را سخت میکند، اما در پس این دشمنی، احساسی متفاوت شکل میگیرد. آیا این عشق است یا بازی سرنوشت؟
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " فارسی بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.